به گزارش خبرنگار خبرگزاری حوزه از مشهد، حضرت آیتالله سبحانی در چهارمین جلسه درس طلاب مدرسه تابستانه «دارالعلم» در مدرسه میرزا جعفر(دانشگاه علوم اسلامی رضوی)، با اشاره به مباحث مطرحشده در جلسات گذشته، اظهار کردند: نسبت به بحث گذشته، یک بحث تکمیلی داریم. در این سه جلسه، «کبری» را بحث کردیم که آیا مقام ولایت و مقام امامت باید انتخاب مردم باشد یا باید انتصاب الهی باشد.
ایشان اضافه کردند: محاسبات سیاسی و محاسبات داخلی ثابت کرد که باید مقام انتصابی باشد؛ یعنی خداوند فردی را معین و تربیت کند تا همه بارهایی که بر دوش پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) بود، بر دوش او نیز باشد. این «کبری» است؛ اما این فرد چه کسی است؟ این را «صغری» میگویند. ما بحث نکردیم که چه کسی را خداوند معین کرده است؛ «کبری» را بحث کردیم که باید خداوند معین کند، اما اینکه چه کسی را معین کرده است، باید به حدیث و تاریخ مراجعه کنیم.
معظمله افزودند: اجمالاً میگوییم تا از بحث امروز دور نشویم. امید است اگر از روزی که پیغمبر اکرم(صلیاللهعلیهوآله) مبعوث شدهاند تا امروز را مطالعه کنیم، در همه موارد، روزی که رسالت پیغمبر اکرم(صلیاللهعلیهوآله) اعلام شده، همان روز نیز امامت علی بن ابیطالب(علیهالسلام) اعلام شده باشد. این ادعاست؛ روزی که پیغمبر اکرم(صلیاللهعلیهوآله) به مردم میگویند «من رسول خدا هستم»، همان روز نیز میفرمایند «علی نماینده من است».
این مرجع تقلید با اشاره به آیه «وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ» بیان کردند: به تفصیل این موضوع مراجعه کنید. «وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ» در سال سوم بعثت نازل شد. خداوند میفرماید ابتدا بستگان خود را دعوت کنید. پیغمبر اکرم(صلیاللهعلیهوآله) چهل نفر را دعوت کردند و علی(علیهالسلام) نیز برای آنان آبگوشت پختند.
حضرت آیتالله سبحانی ادامه دادند: روز اول، ابولهب حرفی زد و مجلس را از ارزش انداخت و حضرت چیزی نگفتند. فردای آن روز، فرمودند اینها را دعوت کنید. همه را بهجز ابولهب دعوت کردند و آمدند. پیغمبر اکرم(صلیاللهعلیهوآله) اجمالاً فرمودند: من مبعوث الهی هستم برای هدایت شما. «فَأَیُّکُمْ یُؤَازِرُنِی عَلَی هَذَا الْأَمْرِ عَلَی أَنْ یَکُونَ أَخِی وَ وَزِیرِی وَ خَلِیفَتِی فِیکُمْ؟» چهل نفر بودند؛ ابوطالب و دیگران حضور داشتند، اما کسی بلند نشد. امیرمؤمنان(علیهالسلام) در حالی که حدوداً بیست سال داشتند، بلند شدند و فرمودند: «یا رسولالله».
معظمله افزودند: پیغمبر اکرم(صلیاللهعلیهوآله) دوبار فرمودند و کسی بلند نشد. مرتبه سوم که علی(علیهالسلام) بلند شدند، فرمودند: «إِنَّ هَذَا أَخِی وَ وَصِیِّی وَ وَزِیرِی وَ خَلِیفَتِی فِیکُمْ». هم اهلسنت و هم شیعه این روایت را در شرح آیه «وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ» نقل کردهاند. بنابراین، این مطلب ثابت میکند که روزی که رسالت اعلام شده، همان روز نیز ولایت علی(علیهالسلام) اعلام شده است.
ایشان تصریح کردند: مصداق این سه روز، «کبری» را میخواندیم و امروز «صغری» را اجمالاً بیان میکنیم. «وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ» و بعداً نیز پیغمبر اکرم(صلیاللهعلیهوآله) در موارد کثیری به ولایت علی بن ابیطالب(علیهالسلام) تصریح میکنند.
این مرجع تقلید در ادامه با اشاره به حدیث منزلت بیان کردند: میفرمایند علی(علیهالسلام) نسبت به من مانند هارون نسبت به موسی است؛ همانطور که موسی(علیهالسلام) وزیرش هارون بود، این نیز وزیر من است. در جاهای دیگر نیز میفرمایند: «إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی». بنابراین، صغری را نیز بهتدریج پیغمبر اکرم(صلیاللهعلیهوآله) بیان کردهاند.
حضرت آیتالله سبحانی با اشاره به واقعه غدیر اظهار کردند: بالاتر از همه، روز غدیر است. جمعی که حجاج هستند، در مفرق طرق و چهارراهی که یمنیها باید به یک طرف و عراقیها به طرف دیگر بروند، در همانجا مسئله علی(علیهالسلام) را مطرح میکنند: «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِیٌّ مَوْلَاهُ، اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ».
ایشان ادامه دادند: یکصد و بیست و یک صحابی این حدیث را نقل کردهاند؛ یکصد و بیست و یک صحابی. از تابعین نیز حدود نود نفر آن را نقل کردهاند و علمای اهلسنت نیز سیصد و شصت و چند نفر این حدیث را نقل کردهاند.
معظمله با اشاره به مباحث جلسات گذشته گفتند: بنابراین، بحثهای دیروزی ما درباره «کبری» بود و درباره «صغری» نیز آقایان خودشان دست به قلم بگیرند و خودشان بنویسند و ضمیمه این نوشته کنند. اول آیه «وَأَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ» را به همین ترتیبی که عرض کردم، بنویسید و ضمیمه کنید؛ یک رساله میشود: «نظریه امامت»، هم «صغری» و هم «کبری».
اشاعره و مسئله تکلیف به مالایطاق
این مرجع تقلید در ادامه اظهار کردند: تا امروز بحث جدیدی را شروع میکنیم. بحث جدید این است که اشاعره معتقدند تشریع به «ما لا یطاق» اشکالی ندارد. خداوند جایز است که انسان را به چیزی تکلیف کند که توان آن را ندارد و اشکالی ندارد.
حضرت آیتالله سبحانی افزودند: چرا این بحث را شروع کردم؟ میخواهم بگویم قدر مذهب شیعه را بدانید که چقدر عقلانی است. ملاحظه کنید که این مسئله چقدر عقلانی نیست و دور از عقل است. قرآن میفرماید: «لَا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا». اینها این آیه را نادیده گرفتند و بعضی از آیاتی را که ظاهرش تکلیف به مالایطاق است، اما واقعش چنین نیست، مستند قرار دادهاند و در بحث تکلیف به مالایطاق این بحث را آوردهاند.
ایشان ادامه دادند: بدانید که مذهب امامت و پیروی از اهلبیت(علیهمالسلام) چقدر عقلانی است. این بحثها دور از عقل است. اولین آیهای که مطرح میکنیم، این آیه است: «قُلْ لِلَّذِینَ کَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ وَتُحْشَرُونَ إِلَیٰ جَهَنَّمَ وَبِئْسَ الْمِهَادُ». بگو به کسانی که کافرند که مغلوب میشوند و به سوی جهنم محشور میشوند و چه جایگاه بدی است.
این مرجع تقلید بیان کردند: این آیه چگونه دلالت بر تکلیف به مالایطاق میکند؟ میگویند این آیه حاکی از آن است که این جمع، یعنی «الذین»، محال است ایمان بیاورند؛ چراکه خداوند خبر میدهد جایگاه آنان دوزخ است. پس محال است که ایمان بیاورند، چون خداوند خبر داده است. اگر خدای نکرده ایمان بیاورند، خبر خداوند تکذیب میشود. خداوند قاطعانه میفرماید «وَتُحْشَرُونَ إِلَیٰ جَهَنَّمَ»؛ پس محال است و قطعا اینها جهنمی هستند. خدای نکرده اگر ایمان بیاورند، تکذیب قول خداوند میشود و این محال است؛ محال است کسی کاری کند که موجب تکذیب قول خداوند باشد. پس قطعا اینها جهنمیاند.
معظمله افزودند: از طرف دیگر میبینید «آمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ»؛ از این طرف میگویید ایمان بیاورند و از آن طرف میگویید اینها مسلماً جهنمی هستند. معنایش این است که ایمان بیاورند، در حالی که یکی از آنها جهنمی بودن اینهاست.
حضرت آیتالله سبحانی اظهار کردند: عرض میکنم که لبخند زدند؛ خوب فهمیدند، اما آنهایی که لبخند نزدند، نه؛ معلوم میشود درست متوجه نشدند. چنین میگویند که این آیه حاکی از آن است که این جمع سرانجامشان جهنم است. خداوند خبر قطعی میدهد و این خبر را برگرداندنی نیست. محال است که خلاف آن شود. پس از یک طرف اینها جهنمی هستند و قطعا قابل ایمان نیستند و از طرف دیگر میگویند ایمان بیاورید.
ایشان ادامه دادند: به اول کتاب تا آخر کتاب ایمان بیاورید؛ این اگر اشکال است، جوابش را بگویم. اگر کسی در اشکال ابهام دارد، توضیح بدهم؟ توضیح لازم نیست؛ روشن است. از یک طرف کافر بودن اینها قطعی است و از طرف دیگر میگویند ایمان بیاورید؛ کفر اینها را قطعی میکنید و از طرف دیگر میگویید ایمان بیاورید. جمع بین این دو چگونه است؟
این مرجع تقلید در پاسخ به این اشکال بیان کردند: جواب این است که این آقا خلط مبحث کرده است. این افراد دو مرحلهای هستند. یک مرحلهای است که اول کافر شدهاند و هنوز کفر در دل آنها جای قطعی نگرفته است. گاهی پیش پیغمبر میآیند، اعتراض میکنند، گاهی حرف میزنند؛ اوایل کارشان است. در آن موقع، محکوم به ایمان هستند و باید ایمان بیاورند. اما آنجایی که کفر و عناد قلب آنها را گرفت، بهگونهای که محال است ایمان بیاورند، در آن صورت اینها مکلف نیستند.
معظمله افزودند: مکلف بودن آنها دائمی نیست. مادامی که قابلیت دارند و به اصطلاح هنوز به آن مرحله قطعی نرسیدهاند، مکلفاند؛ اما وقتی به جایی رسیدند که قلبشان پر از کفر شد و قابلیت ندارند، در آن موقع تکلیف ساقط است، اما عقاب هست. تکلیف ساقط است، اما عقاب هست.
حضرت آیتالله سبحانی برای توضیح این مسئله به یک مثال فقهی اشاره کردند و گفتند: آقایانی که کفایه را خواندهاند، در مسئله اجتماع امر و نهی مثالی دارد. یک نفر در زمین غصبی وارد شده است و وسط زمین پشیمان شده است. در آن موقع خدا میگوید «لا تغصب». این فرد بخواهد چه کند؟ راه برود. در حالی که راه رفتن خودش نیز تصرف است. از یک طرف به من میگوید «لا تغصب» و من هم میخواهم عمل کنم، ولی متأسفانه مرغ نیستم که بپرم؛ باید در همین زمین قدم بزنم تا از غصب بیرون بروم. در عین حال که «لا تغصب» دارم، راه رفتن برای من واجب است تا خودم را خلاص کنم.
ایشان ادامه دادند: جوابش این است که مادامی که این آدم شروع به راه رفتن نکرده است، نهی دارد؛ اما حالا که میخواهد شروع کند، دیگر «لا تغصب» نیست، چون امکان عمل نیست. اما در عین حال که نهی نیست، گناهش هست. حکم نیست، اما گناهش هست. از آنجاهایی که حکم ساقط میشود، اما اثر حکم باقی است. این آدم که راه میرود، عقلا باید راه برود تا خودش را نجات دهد، در عین حالی که حکم ندارد، اما گناهش را دارد.
این مرجع تقلید تصریح کردند: بنابراین، گاهی از اوقات به خاطر یک معذور، حکم ساقط میشود. اینجا نیز از این قبیل است. این افراد مادامی که به این مرحله نرسیدهاند، محکوم به ایمان هستند؛ اما هنگامی که قلبشان پر از کفر شد، دیگر مأمور به ایمان، مأمور به قرآن و مأمور به اسلام نیستند. در عین حالی که چنین تکلیفی ندارند، گناهشان هست؛ مانند کسی که در زمین غصبی است و قصد خروج دارد. برای او خروج واجب است تا خودش را خلاص کند، اما دیگر نهی از تصرف به آن معنای ابتدایی وجود ندارد، در عین حال عقابش هست.
معظمله افزودند: بنابراین، جمع بین ضدین نیست. مادامی که قلبشان پر نشده، محکوم به ایمان هستند؛ اما وقتی به این مرحله رسیدند، دیگر محکوم به ایمان نیستند. حکم ثابت نیست، اما گناهش باقی است. بنابراین، حل اشکال این است که باید مرحلهای بگیریم؛ در یک مرحله اینها مأمور به ایمان هستند، جایی که قابلیت داشته باشند، و همانجا که از قابلیت افتادند، دیگر امر نیست، اما گناهش هست.
ایشان ادامه دادند: اگر به ایمان دارند، پس آیات را چه میگویند؟ او آیات را ... «لَا یُکَلِّفُ ... فَوْقَ طَاقَةِ الْإِنْسَانِ» و میگویند «لَا تُکَلَّفُ نَفْسٌ إِلَّا وُسْعَهَا». جواب این شبهه این است که اینها دو مرحله دارند؛ مادامی که اینها به مرحله قابلیت هستند، خطاب دارند، اما هنگامی که از مرحله قابلیت افتادند، دیگر یک ناامیدی نیست؛ دیگر تکلیف به ایمان نیست. فقط یک تکلیف دارند و آن اینکه اینها به سوی جهنم محکوماند.
حضرت آیتالله سبحانی افزودند: جواب این شبهه این است که این کفر و عناد به درجهای رسیده است که تکلیف از او ساقط شده است؛ اما پیش از آن مکلف بوده است. خداوند متعال خبر میدهد که آنان مغلوب و محشور به جهنم خواهند شد. دیگر در اینجا یأس نیست. چرا؟ لغو است؛ چه فایده دارد تکلیف کنم؟ این فرد اصلا عمل نمیکند.
معظمله ادامه دادند: پس مکلف بودن مقدور است و آثار تکلیف، از جمله عقاب، باقی است. چرا عقاب میشود؟ چون «الامتناع بالاختیار لا ینافی الاختیار». همان مثال زمین غصبی را بیاورید.
این مرجع تقلید با توضیح این مثال اظهار کردند: یک نفر زمین غصبی را اختیاراً غصب کرده و وارد آن شده است و اکنون پشیمان شده و میخواهد برگردد. برای خروج، بالاخره باید در آن زمین قدم بردارد تا خارج شود. در اینجا «نهی» نیست، ولی حکم واقعی وجود دارد؛ یعنی حکم مطرح است، اما موضوع آن نهی نیست.
ایشان افزودند: یک آدمی آمده و اختیاراً وارد زمین غصبی شده و وسط آن پشیمان شده است. خدا اصلاً نمیتواند به او بگوید «لا تغصب»، چون عملی نیست؛ پس چه کرده است؟ در اینجا «لا تغصب» ندارد، اما عقابش را دارد؛ چرا؟ «لأن الامتناع بالاختیار لا ینافی الاختیار». تو از اول میدانستی که اگر وسط زمین بیایی، نمیتوانی بیرون بروی مگر با حرکت کردن. حکم نیست، اما عقابش هست.
حضرت آیتالله سبحانی تصریح کردند: اینجا نیز از همین قبیل است. این جمعیت یک موقع هنوز دلشان پاک بود و خیلی آلوده نبودند و عداوت نداشتند؛ گاهی لبخند میزدند و گاهی اشکالی میکردند، اما وقتی کفر و عناد در دلشان جای گرفت، دیگر خطاب به آنها لغو است. بنابراین، اینها فقط محکوم به جهنم هستند و دیگر محکوم به ایمان نیستند. لغویت روشن شد.
معظمله در ادامه به مسئله ابولهب اشاره کردند و گفتند: دوم، ابولهب مکلف به ایمان است، با توجه به آنچه در این صورت مطرح شده است. فخر رازی، امام المشککین، تفسیرش سر تا پا تشکیک است. آیاتی را آورده است که در آن آیات تکلیف به مالایطاق مطرح شده است؛ یکی قبلی و یکی هم همین «تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَتَبَّ، مَا أَغْنَیٰ عَنْهُ مَالُهُ وَمَا کَسَبَ، سَیَصْلَیٰ نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ، وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ، فِی جِیدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ».
حضرت آیتالله سبحانی افزودند: ابولهب مأمور است که ایمان بیاورد. رازی میگوید ابولهب باید ایمان بیاورد، مانند دیگران. یکی از چیزهایی که باید به آن ایمان بیاورد، آن چیزی است که در قرآن است؛ از فاتحةالکتاب تا آخر قرآن باید ایمان بیاورد. یکی از چیزهایی که باید به آن ایمان بیاورد چیست؟ این است که ایمان نخواهد آورد؛ چون آیه میگوید دیگر ایمان نخواهد آورد.
ایشان ادامه دادند: از طرف دیگر مأمور است که پیغمبر(صلیاللهعلیهوآله) به او بگوید از سوره فاتحه تا سوره ناس ایمان بیاور. چشم؛ یکی از چیزهایی که باید ایمان بیاورم، کدام است؟ باید ایمان بیاورم که ایمان نخواهم آورد. چرا؟ این آیه میگوید کسی که اینگونه مورد لعن پیغمبر و لعن خدا باشد، دیگر جهنمی است. پس ایمان بیاورم که جهنمی هستم. این جمع بین ضدین است.
حضرت آیتالله سبحانی در پاسخ فرمودند: جواب. ابولهب دو دوره دارد. دورهای که هنوز به آن دشمنی و سرسختی نرسیده و قلبش پر از عداوت نبوده است، عیناً مانند سایر افراد است. یک دفعه به پیغمبر(صلیاللهعلیهوآله) کلمهای میگوید، یک دفعه خار و خاک بر سر و مسیر پیغمبر(صلیاللهعلیهوآله) میریزد؛ اما یک موقع به جایی میرسد که عداوت و دشمنی او وصل میشود و حتی جنگ بدر را از نظر تأمین سرمایه تأمین کرد.
معظمله افزودند: لشکری که از مکه بیاید به مدینه، چه کند؟ هزینه میخواهد. هزینه جنگ بدر را ابولهب تأمین کرد. آدمی که به اینجا میرسد، دیگر این آدم مأمور به ایمان نیست؛ این فقط دیگر جهنمی است. میگویند «آمِنُوا بِمَا فِی ذَلِکَ الْآیَةِ»؛ اصلاً دیگر ایمان ساقط است. در اینجا یک سؤال باقی است.
حضرت آیتالله سبحانی ادامه دادند: این سؤال را من نوشتهام. اگر این آدم کافر است، دیگر نباید به این آدم تکلیف کنیم؛ پس معنایش این است که نباید ما مطلق کافرها را دعوت کنیم که ایمان بیاورند. اگر واقعاً دعوت کافر لغو است، پس نباید کافرها را دعوت کنیم که ایمان بیاورند.
ایشان در پاسخ به این پرسش اظهار کردند: کافر با کافر فرق دارد. کافر مطلق را باید دعوت کرد. چرا؟ خود قرآن میگوید ما کفار را دعوت میکنیم. چرا؟ برای اینکه روز قیامت یقه مرا نگیرند. خدا میگوید یقه مرا نگیرند که چرا پیغمبر نفرستادی و ایمان بیاوریم. برای اینکه روز قیامت یقه مرا نگیرند، انبیا را فرستادیم.
معظمله تصریح کردند: اینها کافرهای مطلقی هستند که هنوز حالت عناد محض ندارند. بحث ما در آن کافرهایی است که عناد محض دارند و از آن مرحله گذشتهاند. ملا، بفرمایید عبارتها را بخوانیم.
ایشان با اشاره به صفحه سیزده جزوه درسی بیان کردند: این اشکال احتجاج کرده بر وقوع تکلیف به مالایطاق؛ میگوید خداوند ابولهب را مکلف به ایمان کرده است و از جمله ایمان، تصدیق خداوند در هر خبری است که خداوند از آن خبر داده است، از جمله اینکه او ایمان نمیآورد.
حضرت آیتالله سبحانی افزودند: از یک طرف میگوید ایمان بیاور و از طرف دیگر میگوید این آقا اگر ایمان بیاورد، نیست؛ این دیگر تکلیف به مالایطاق است. از این طرف میگوید ایمان بیاور و از آن طرف میگوید جناب ابولهب و همسرش ایمان نخواهند آورد. این در واقع تکلیف به مالایطاق است.
ایشان ادامه دادند: از آن طرف میگویند ایمان بیاور و از آن طرف میگویند این ایمان نخواهد آورد و اهل جهنم است.
حضرت آیتالله سبحانی در پاسخ بیان کردند: ابولهب دو دوره دارد؛ دورهای که هنوز به آن جای دشمنی و سرسختی نرسیده و قلبش پر از عداوت نبوده، در آنجا مکلف است. ابولهب در آن مرحله مانند دیگران است. اما از جایی که از این مرحله گذشت، دیگر در واقع قابلیت از بین رفت. این آیه آمده و وقتی این آیه آمد، معلوم شد قابلیت ندارد. این دیگر محکوم به ایمان نیست؛ چراکه نتیجهاش معلوم است.
ایشان افزودند: جواب این است که ابولهب بهسبب عصیان و طغیان، درجهای از آلودگی و عداوت پیدا کرده که بر قلبش غلبه کرده است. پس از آن، دیگر مؤمن نخواهد شد و به سبب آن طغیان، قابلیت از او سلب شده است. بنابراین، تکلیف به ایمان، تکلیف به امر غیرممکن است و این قابل تصور نیست.
حضرت آیتالله سبحانی تصریح کردند: بنابراین، این کافر با آن کافر فرق دارد. این کافر، یعنی ابولهب، دیگر قابلیت ندارد. اما کفاری که قابلیت دارند، مورد بحث هستند. حتی خداوند متعال میفرماید که اینها روز قیامت یقه مرا نگیرند؛ برای اینکه مرا محکوم نکنند، انبیا را فرستادیم. بحث ما در مطلق کافر نیست، بلکه در کافری است که تمام منافذ ایمان در قلبش بسته است و به تمام معنا کور است؛ دیگر مکلف نیست.
ایشان ادامه دادند: بنابراین، در مورد کسی که حجت بر او تمام نشده است، بر اساس منطق عقل باید تکلیف عام باشد تا حجت بر آنان تمام شود و حجت الهی به آنان ابلاغ شود.
حضرت آیتالله سبحانی با اشاره به آیه قرآن بیان کردند: خداوند سبحانه میفرماید: «وَلَوْ أَنَّا أَهْلَکْنَاهُمْ بِعَذَابٍ مِنْ قَبْلِهِ لَقَالُوا رَبَّنَا لَوْلَا أَرْسَلْتَ إِلَیْنَا رَسُولًا فَنَتَّبِعَ آیَاتِکَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَنَخْزَی». بنابراین، بر مشرکان لازم است که رسول فرستاده شود و تکلیف برای عموم بشر تبیین شود؛ فرقی بین کسی که ایمان میآورد و کسی که ایمان نمیآورد نیست، تا کسی نتواند عذر بیاورد.
ایشان افزودند: در مورد ابولهب، حجت بر او تمام شده و عنادش به منزلهای رسیده که دیگر امکان ایمان در او وجود ندارد و منافذ هدایتش بسته شده است؛ بنابراین، تکلیف از او ساقط است.
حضرت آیتالله سبحانی اظهار کردند: بنابراین، دو مورد را بحث کردیم. حتی آیات دیگری هم ایشان دارد که ما دوباره بحث میکنیم. آیه سوم، صفحه چهارده است. البته او آیات زیادی آورده و من نمونههایی آوردهام.
ایشان در ادامه تأکید کردند: تمام نظر من این است که آقایان قدر تشیع را بدانند. در اصول کافی بابی داریم به نام «کتاب العقل». خداوند متعال با عقل بر مردم حکومت میکند. اینها عقل را کنار گذاشتهاند و آمدهاند به این ظواهر چسبیدهاند و میگویند تکلیف به مالایطاق.
حضرت آیتالله سبحانی افزودند: این کار آبروی اسلام را در میان غربیها میبرد. غربیها آدماند و میدانند که تکلیف به مالایطاق عقلاً درست نیست. تمام نظر من از آوردن این نمونهها این است که طرز تفکر اشاعره را بدانید.
ایشان با اشاره به آیهای دیگر بیان کردند: مثلاً آیه سوم: «وَأُوحِیَ إِلَیَّ أَنَّهُ لَنْ یُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِکَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ». خداوند به نوح(علیهالسلام) فرمود که دیگر خیلی نگران نباش. این افرادی که به تو ایمان آوردهاند، ظاهراً هشتاد و دو نفر بودند. در این پنجاه سال، ایمان آوردند؛ «إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ». بقیه دیگر محکوم به کفر و محکوم به جهنم هستند.
این مرجع تقلید ادامه دادند: استدلال میکنند که قلم جناب نوح(علیهالسلام) از یک طرف مردم را دعوت میکند به ایمان و از طرف دیگر میگوید مردم بدانید که شما دیگر مؤمن نخواهید شد. از یک طرف محکوم به عدم ایمان میکند و از طرف دیگر میگوید ایمان بیاورید.
ایشان با اشاره به استدلال مطرحشده در تفسیر فخر رازی اظهار کردند: در تفسیر آمده است که آنان مأمور به ایمان هستند و از جمله ایمان، تصدیق خداوند متعال در هر چیزی است که از آن خبر داده و از جمله خبر داده که «لَنْ یُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِکَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ». گفته میشود مأمور به ایمان هستند و مأمورند به اینکه ایمان نیاورند و تکلیف به جمع بین نقیضین است.
حضرت آیتالله سبحانی در پاسخ فرمودند: جواب. قوم نوح دو مرحلهای هستند. مرحلهای که دارای قابلیت بودند، مکلف به ایمان بودند؛ اما وقتی به آن مرحله رسیدند که قرآن میفرماید «إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ»، دیگر تکلیف ساقط است. در اینجا فقط دیگر تکلیف نیست. بنابراین، جمع بین نقیضین مطرح نیست.
ایشان تصریح کردند: جواب در همه این موارد این است که باید مرحلهبندی کنیم. در یک مرحله مکلف بودند و در مرحلهای که رسیدند، دیگر تکلیف از آنها ساقط است.
این مرجع تقلید در پایان این بخش از سخنان خود اظهار کردند: چرا این بحث را شروع کردم، با اینکه بحث ما در امامت بود؟ خواستم نشان بدهم که اگر ما پیرو اهلبیت(علیهمالسلام) باشیم، دیگر این مسائل پیش نمیآید. تمام اینها دوری از اهلبیت(علیهمالسلام) است.

۱۴:۴۶ - ۱۴۰۵/۰۵/۳۱










نظر شما